على اكبر دهخدا

945

امثال و حكم ( فارسى )

سپه را چه بايد ستاره شمر * بشمشير جويند گردان هنر . فردوسى . رجوع به : النجوم حق . . . ، شود . سپه را ز شمشير بايد حصار * ( كه با بارهء دز شما را چكار . . . ) فردوسى . نظير : چو دشمن به ديوار گيرد پناه * ز پيكار و كمينش نترسد سپاه . فردوسى . سپهر بلند ار كشد زين تو * سرانجام خشت است بالين تو . فردوسى . رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود . سپهريست شاهى و را مهرگاه * بروجش دزو اخترانش سپاه عروسيست خوبيش باژو درم * سر تيغ پيرايه كابين قلم . اسدى . ( مرا بيشتر قيرگون بود موى * چو سرو سهى قد و چون ماه روى . . . شما را خماند همان روزگار * نماند خماننده هم پايدار . ) فردوسى . سپيد دست . ستمگر . مثال : شاهان عصر جز تو هستند ظلم‌پيشه * اينجا سپيد دستند آنجا سياه دفتر . خاقانى . دم خوشيم سحر ميدهد و گر نخورم * سپيد دست چو روزم چو صبحدم رسوا . مجير بيلقانى . ز بهر سقف عدوى سپيد دستش دان * كه شب ز چهره گليم سياه برسازد . . . عمود نور بصبح سپيد دست دهد * نقاب قير بشام سياه‌گر سازد . مجير بيلقانى . خون جگر دهم بجهان سپيد دست * تا ندهد او بدست سيه عشوه ديگرش . مجير بيلقانى . سپيدكارى . ظلم ، ستم . اگرچه موى سياه و سپيد هر دو يكيست * مرا كه فارغم از نازكى و برنائى و ليك خوش نبود كز سپيدكارى خويش * ز ظلم موى سپيدم بخلق بنمائى . مجير بيلقانى . چون كس به روزه در تو نيارد نگاه كرد * از روزه چون حذر نكنى اى سپيدكار . فرخى . يا باش دشمن من يا دوست باش ويحك * نه دوستى نه دشمن اينت سپيدكارى . منوچهرى . سپيد كارا كردى دلم بعشق سياه * بگازرى درمانا نكو نبردى راه . . . سپيدكار و سيه‌كار و دست و زلف تواند * تو بيگناهى از اين هر دواى ستيزهء ماه . سوزنى . خصم سپيدكار سيه ديدهء ترا * بادا سياه گشته بدود عذاب روى . سلمان ساوجى . ترا ز دهر سيه كاسه كار برنايد * تو با سپيدى اين روزگار برنائى . سپيدى بزر اندر آهو بود * اگرچند در سيم نيكو بود . اسدى . ستاره بروز به كسى نمودن . كيفرى سخت به او دادن . باد افراه كار زشت او را به دو دادن . روز او را چون شب تيره كردن . تمثل : اگرت بايد اين بچه بزايم من * وين نقاب از تن و رويش بگشايم من گر نبايدت بزادن نگرايم من * همچنين باشم نازاده بپايم من